خانه
گاما

درسنامه آموزشی هدیه‌های آسمانی کلاس دوم

درس 14: دعای باران

بازدید78/5 K
تاریخ بروزرسانی1400/10/15

چند ماهی است باران نیامده است. مردم شهر کوفه دور هم جمع شده‌اند.
یکی گفت: بیایید از بهترین بنده‌های خدا بخواهیم دعا کنند تا باران ببارد. آن‌ها به سوی خانه‌ی امام علی (علیه‌السّلام) رفتند.

- ای امیر مؤمنان! برای آمدن باران دعا کن!

امام نگاهی به جمعیت انداخت و به امام حسین (علیه‌السّلام) گفت: برای این مردم تشنه دعا کن!
امام حسین (علیه‌السّلام) دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! همه چیز را تو به ما بخشیده‌ای. از تو به خاطر نعمت‌هایت تشکّر می‌کنیم.
خدایا بندگان تو و زمین‌های تشنه منتظر باران هستند. بارانت را برای ما بفرست...
هنوز دعای امام تمام نشده بود که صدای رعد و برق در آسمان شهر پیچید. قطرات درشت باران صورت کودکان را نوازش داد. آن روز مردم شهر کوفه از باران سیراب شدند. بارانی که با دعای امام حسین (علیه‌السّلام) بارید!

فکر می‌کنم (صفحه 68 کتاب درسی)

 

خدا امام حسین (علیه‌السّلام) را خیلی دوست دارد؛ زیرا... .

امین و مینا (صفحه 68 کتاب درسی)

 

امین و مینا می‌خواهند به کمک شما جاهای خالی را کامل کنند. به آن‌ها کمک کنید.

امام حسین (علیه‌السّلام)
1- نام پدر: ....................
2- نام مادر: ....................
3- روز شهادت: ....................
4- نام دشمنش: ....................

گفت‌وگو کنیم (صفحه 69 کتاب درسی)

 

این تصویر چه ماجرایی را نشان می‌دهد؟

آن را رنگ‌آمیزی کنید و درباره‌ی داستان آن با دوستانتان گفت‌وگو کنید.

دوست دارم صفحه 70 کتاب درسی

 

داستان زیر را با کمک دوستانم در چند جمله ادامه بدهم.

هدیه‌ی کوچک
در آسمان آبی، ابر کوچکی بود که فقط یک ذرّه باران داشت. به دوستش باد گفت: «من فقط یک ذرّه باران دارم و با آن می‌خواهم یک کار بزرگ و قشنگ کنم.»
باد گفت: «پس با من بیا» و ابر کوچولو را برد بالای جادّه‌ای خاکی.
آن پایین آدم‌های زیادی پیاده می‌رفتند. ابر کوچولو پرسید: «این‌ها کجا می‌روند؟»
باد گفت: «این‌ها مسافران کربلا هستند و به زیارت مردی می‌روند که خیلی مهربان و شجاع بود.»
باد ابر کوچولو را پایین‌تر برد و گفت: «آدم‌های کنار جادّه را ببین! آن‌ها به خاطر علاقه‌ای که به آن مرد بزرگ دارند، به مسافران کمک می‌کنند و به آن‌ها آب و غذا می‌دهند.»
ابر کوچولو گفت: «کاش من هم می‌توانستم به آن‌ها کمک کنم. اما یک ذرّه‌باران من به چه درد این همه آدم می‌خورد؟»
باد تا آرزوی ابر کوچولو را شنید، او را برد بالای خانه‌ای کوچک.
آن پایین دخترکی نشسته بود و دست به دعا بلند کرده بود: «خدایا! همه دوستانم چیزی دارند که به مسافران کربلا بدهند ولی من چیزی ندارم یک هسته خرما کاشته‌ام تا درخت شود. آن وقت خرماهایش را به مسافران هدیه بدهم. خدایا! باران بفرست تا درختم بزرگ شود ...»
باد به ابر کوچولو گفت: دوست خوبم، دوست‌داری اینجا بباری؟
ابر کوچولو به فکر فرو رفت و...

درس 14: دعای باران